یکمهه

 یکمهه،  

ره‌ماشین از میان خاکت گذشت  

بی‌آنکه بایستد برای سلامی،  

ردّی از گرد برجای گذاشت  

که هنوز بر گیسوی کودکانت پیداست.  


چشمه‌ای فصلی داری  

که در بهار می‌جوشد،  

اما در تابستان  

به قبرستان اجدادی می‌پیوندد،  

جایی که نام‌ها  

زیر سنگ‌ها خوابیده‌اند،  

و تنها زنگوله‌ی گله  

به یادشان آواز می‌خواند.  


کنار،  

با میوه‌ی شیرینش،  

سایه می‌افکند بر دست‌کنا و جابالون،  

اما نان  

هنوز در سفره‌ها غایب است.  


کارخانه‌ی سیمان  

خاک تو را به غبار بدل کرده است،  

و آسماری،  

کوه مقدس،  

دیگر به‌جای پناه،  

شاهد خاموش و سنگین ماست.  


یکمهه،  

ای زادگاه اجداد،  

ای خواب‌های ناتمام،  

ره‌ماشین می‌گذرد  

و تو را پشت سر جا می‌گذارد،  

اما نامت  

در سینه‌ی ما  

مثل زنگوله‌ای  

خاموش نمی‌شود.


صادق رامش

نظرات